تبليغاتX
تنها سوسویی در این تاریکی مرا می خواند

پنج دقیقه به خودم وقت می دهم و می گویم که چه مرگم است، اینها همه اش برای خاطر عزیزانی ست که از دست داده ام، راست می گویند که خاک سرد است، اما آدم زنده که آرامگاهی ندارد، پس وقتی دلتنگش می شوی و تحمل دیدن عکس یا خواندن نوشته یا مرور همراهی هایش را نداری باید سر خرت را کج کنی و برگردی به دنیای داشته هایت، این را می گویم چون الان به طرز عجیبی فرو ریخته ام و به جای خودزنی و اینکه به خودم فحش بدهم ،فقط می خواهم تذکر کوچکی باشد تا بعدها بدانم چه غلطی کردم و سر کشیدم به دخمه خاطراتم و رفتم به پستوهایی که هر گوشه اش جان پناهی برایم بوده و دیگر نیست...دیگر نیست و نخواهد بود... باید قبول کرد، باید صبور بود، باید پیمان بست و بر سر پیمان نشست. همین و همین.

پ ن : یک دوست را بعد از نه سال دیدم، واقعا 45 دقیقه بهم خوش گذشت، احساس کردم با تمام موفقیت هایش توی دلم جشنی به پا شده، راضی بود و همچنان شاداب، مثل همان نه سال پیش.

پ ن 2: ماهور دلم آب هویج بستنی می خواهد دو تا، من بخورم و تو هی نگاهم کنی و من غر بزنم و تو لبخند، همه اش آب شد!!! یادم باشد نمایشنامه ام را با آب و تاب برایت بخوانم، یادم بیاور.

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 0:11 | لینک  | 

نتیجه ای ندارد، تمام خیال پردازی هایی که در تمام عمرم داشته ام به غیر از آن ها که باعث شده به راهی بروم و به چیزی برسم یا به نوشته در بیاورم و چیزکی داشته باشم، بقیه اش بیهوده بوده است. بعضی روزها حتی این هم زیادی است، چرا که کنج تنهایی نشستن و به هزار و یک امکان دسته جمعی فکر کردن فقط ناامیدی به بار می آورد. این که می گویند ما ایرانی ها اهل کارهای دسته جمعی نیستیم راست می گویند، شده بعضی وقت ها یک تنه برنامه ریزی کنی و وقتی ببینی دست های بیشتری برای انجام کارهای زیادی و گرفتن گوشه های یک کار بزرگ لازم داری، دست هایت تنهاست؟ خب این برای من در همین چند روز اخیر پیش آمده و متاسفانه باید بگویم از تمام دست ها نا امیدم، یا فقط خرابی به بار می آوردند یا فقط پی رسیدن به مقصود خودشان در تکاپو هستند، این می شود جامعه چند دستی ما، دسته های مردم بی اینکه کاری به کار هم داشته باشند زندگی میکنند و از کنار هم، نه همیشه هم بی سر و صدا ،می گذرند.
این می شود که من مدام دارم به خودم می پیچم دست های خودم را به تکاپوی چیزی بیندازم که فقط برای خودم ثمر داشته باشد، بی خیال دست هایی بشوم که شاید روزی در کنار دست هایم دغدغه های رسیدن به چیز مشترکی راداشته باشند. این می شود که من باید بیش از همیشه به کار و خودم و فردایم و پول هایی که این دست ها باید برایم بسازند فکر میکنم. بدون انتظار از دستی که حتی گاهی این دست های سرد و یخ زده را گرم کنند. من بعضی وقت ها به شدت به اعتماد به نفس احتیاج دارم، آدمی که می داند باید تنهایی به فکر فردایش باشد خیلی مواقع کم می آورد، آن قدری که باید خودش را قبول داشته باشد، ندارد. این آدمی که منم هر روز آرزو میکند کاش بعضی وقت ها یک اعتماد به نفس کاذب یدکی داشت که عوض تمام ضعف هایش مثل یک ماسک بچسباند به صورتش و بی ترسی از برخورد هایی که خراشش می دهد جلو برود. 
یک چیزهای دیگری باید بنویسم که الان نمی توانم، فکرم منجمد شده، از فردای بدون دست هایی توانا می ترسم، ترس به تمام سلولهای خونم رخنه می کند و آن ها را از حرکت سریع باز می دارد. دست هایم بازهم یخ زده اند. 
نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 13:58 | لینک  | 

اینجا خانه ی کوچک و امن من است، وقتی خیلی پرم، از غم، شادی، نا امیدی، دلتنگی و... اینجا پیدایم می شود، می نشینم جلوی مانیتورم و فقط به صفحه کلید چشم می دوزم، بعد می بینم یک نفس نوشته ام، نوشته ام از هرچه و هر جا تا کمی خالی شوم، خالی شدن کمک می کند بارهای دوشت را آسان تر حمل کنی، باعث می شود مغز سنگینت را راحت تر روی گردن ضعیفت تحمل کنی، باعث می شود فراموش کنی چقدر چیزهاست که مشغولت کرده و مشغله ات شده است. دست از تمام ثانیه های گذشته و آینده می کشی و در یک بی وزنی خاصی فقط فشار انگشتانت با دکمه های این کیبورد را می بینی و صدایشان را می شنوی
دیروز و امروز یک جور عجیبی بودم و شدم، دیروز در نهایت ابتذال سرک می کشیدم توی فیسبوک و تماشا میکردم و می خواندم و برمی گشتم و کلیک و کلیک و کلیک... کاری که مدت ها بود شاید در یکی دو سال گذشته اینقدر با جدیت نکرده بودم!!!

و امروز می هراسم، از رخنه ی آن ابتذال دیروزی در حال و هوای این لحظه ام می ترسم که مبادا عادتم شود، مثل تلویزیونی که سه سال است نمی دیدم و امسال از عید به این ور به طرز عجیبی دوباره برایم جاذبه پیدا کرده است، میخواهم ترک کنم، فرار کنم، حتی بگریزم از این کنج اتاقم که کامپیوترم هست،می خواهم از حال که رد می شوم اصلا چشمم به تلویزیون نیفتد، میخواهم کتاب هایم را یکی یکی بخوانم، اما همه اش انگار فراموش می کنم، انگار یادم می رود ، انگار خودم را به آن راه می زنم.

مرض ام را می دانم، یک اخلاقی هست از بچه ها و پیرها بیشتر دیده می شود، بهانه گیری، یعنی در عین اینکه چیزی هست و کاری هست و همه چیز خوب است می روند و می آیند و بهانه می گیرند... من بهانه گیر شده ام، اگر دلتنگم، که نه خیلی، اگر غمگینم ، که نه زیاد، اگر دلخورم، که ای، یک مقداری و اگر منتظرم و در انتظار ، که یه جورایی! ولی اصل موضوع و قضیه و این همه حرف این است که بهانه گیر شده ام... بهانه های ساده و دست نیافتنی، یا سخت  اما بیهوده، یا اصلا واقعا بهانه: مثل شکلات تلخ نه ، فندقی هم نه، شیری هم نه!!! فقط یه شکلات خوشمزه دلم می خواهد!

دیروز عصر کنار خیابان وقتی شر شر باران خیلی شد، رفتم زیر یک سقفی، ورودی یک پاساژ، و مردمی که چتر نداشتند و کمی خیس بودند و مدت ها بود آنجا ایستاده بودند به خنده ی ابلهانه و کمی کودکانه ام فقط نگاه می کردند، و من طاقت نیاوردم، این خمودگی نگاهشان که کمی شاید با لبخندی همراه می شد فقط برای تماشای باران، طاقت نیاوردم و زدم دوباره بیرون ، زیر همان شر شر باران که عینکم را می شست و نیمی از دور و برم را نمی دیدم دویدم و حتی سعی نکردم توی چاله های آب نروم، گفتم بگذار خیس شوم، بگذار بخندم، به همه ی چیزهایی که بعضی وقت ها آزارم می دهد، به تمام نگاه هایی که درکم نمی کند، به روی تمام خیابان هایی که دیگر دوستشان ندارم، به مردمی که خندیدن بلد نیستند، دنبالِ بهانه هایِ بزرگِ دست نیافتنی ِ بیهوده می گردند. 

شب که بر می گشتم، حالم خیلی خوب بود، و خیس بودم، سر تا پا، خیس و خوش حال.

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 15:38 | لینک  | 

این آخر سالی به طرز مفتضحی گیجم، میان همه کارهایی که باید انجام بدهم و همه چیزهایی که در انتظار رسیدنشان هستم می لولم و سر در نمیاورم چرا اینقدر عجله دارم و در عین حال کرختم... ماهور خیلی اعصابش خورد است و من خیلی خونسردم! یک اسباب کشی هست که من تویش هستم و نیستم چون دلم می گیرد، چون خانه ی پر درخت و پرنده ام را میدانم که خراب خواهند کرد، چون گلدان ها دیگر باید به تنهایی و از هم جدا شدن و بالکن های بی نور عادت کنند... 
 می توانید تصور کنید کسی که از فکر کردن بهش هم حتی قلبم میگرفت یا می تپید یا مخلوطی از هر دو وقتی می بینم آن است 5 دقیقه فکر میکنم چی بهش بگویم و بعد می بینم واقعا حرفی ندارم، در این لحظه تمام این مه غلیظ غم نابود می شود و جایش را هوشیاری می گیرد، دیگر همه جا کاملا پیداست و در دنیای آشنای شخصی خودم هستم، می بینم آن هایی که دنیایم را تسخیر کرده بودند و هاله هایی از ابهام به لحظاتم اضافه کرده بودند پایشان به کلی از زندگی ام کوتاه شده و یکی پس از دیگری پرت شده اند به همانجا که تعلق داشته اند... و من نشسته ام و تند تند ریدر را باز کرده ام و همه خواندنی هایم را و اشخاص خواندنی نویسم را ملاقات میکنم و دلم برای همه شان تنگ شده، انگار برگشته ام به خودم،یکی از دوستان بعد از پیامی که برایش در انتظار کمک فرستاده ام و بعدش اشک ریخته ام اس ام اس می زند که می فهمم چه می گویی اما به فکر خودت باش... و من حالا دیگر به فکر خودمم... خیلی عقبم، یعنی واقعا خیلی خیلی عقبم، خیلیییییی عقب تر از جایی که باید باشم، توی این یک ماهی که از امتحان گذشته که قبلش فقط امتحان بهانه ای بود تا خواندن را به تاخیر بیاندازم و بچسبم به رویاهام و کمی تست زدن! الان فقط میتوانم بگویم چند کتاب جدید خریده ام ، اما فقط دو تا کتاب تازه و خوب، خیلی خوب خوانده ام.... حالا بعد از سر زدن به اینهمه سایت ها و وبلاگ های مختلف فکر میکنم حداقل هزار تایی کتاب خوب و خیلی خوب باید بخوانم و شاید سیصد تایی فیلم خوب و خیلی خوب باید ببینم و شاید یک صد یا دویست صفحه ای فکر و ایده و داستانک و طرح دارم که باید بنویسم و انگار دیگر وقت ندارم ،تنها در این لحظات هول کرده ام و اینقدر هول کرده ام که هر دو کلمه ای یک بار غلط املایی دارم مث بچگی ها که از املا جا می ماندم و از حفظ می نوشتم همه اش دارم سعی میکنم تند تند بنویسم و از حفظ ! یک وقت دیدی دنیایم تمام شد و امسال به سر رسید و من خیلی خیلی عقب تر از حالا جامانده ام!!!
خیلی هول شده ام، خیلی ، صبح ها زودتر از خواب می پرم، سرم را به بازی ورق موبایلم گرم میکنم که خودم را به دنیا خونسرد نشان بدهم و زمان از این بازیگری من سو استفاده می کند و چند ساعت را ازم می قاپد، گیج ترم می کند و باعث می شود بیشتر بترسم! الان که خیلی خسته ام و گردنم درد می کند ،به جای تمرین های بدنسازی امروزم دیوار اتاق مادرم راتمیز کرده ام و فقط بابت اینست که کمی از زمان خیز برداشته به سمت خط پایان ،انتقام گرفته ام وگرنه همچنان هول برم داشته و نمیدانم کدام کتابم را اول دستم بگیرم و تخته گاز برسانم به آخر بلکه کمی آرام بگیرم... وای چقدرررررر هولم، وای که چقدر عقبم... خیلییییی کار دارم که میدانم وقتی برای انجام دادنشان ندارم!

یادم آمد همین چند روز پیش که زیر دوش حمام گریه ام گرفته بود که سیمین مرده وقتی برگشتم ماهور اس زده بود :اون خوب زندگی کرد، ما هنوز خوب زندگی نکردیم، وقت رفتنمون نیس...
اما... نکند وقت رفتن بازم به این فکر کنیم که چه همه کارایی که نکردیم، چه همه دل هایی که نشناختیم، چه همه چیزهایی که ندانستیم ...
و من مثل همیشه که چیزهایی راکه شروع می کنم باید به انتها برسانم، همین یکی دو روز باید بروم این اسباب کشی دل کندنی گریه ناک را تمام کنم، کلید ها را مث قبل از جاکلیدی در بیاورم و تحویل بدهم و سعی کنم مثل قبل برنگردم پشت سرم را نگاه کنم مبادا این روح وامانده دوباره تکه اش جا بماند، آنوقت زیر آوار که بعدها هرگز دیگر پیدایش نخواهم کرد...

.... یادم رفت بگویم که چقدر این چند وقت افسرده ام، از آمدن بهار سر ذوق نیستم و دلم برای تمام این بچه هایی که می بینم زانو زده اند تا کفش واکس بزنند میگیرد، دلم می خواهد خودم را بکوبم توی دیواری درختی چیزی، دلم میخواهد بروم خدا را پیدا کنم بگویم عدالت و خوشی و شادی لااقل سهم بچه ها که هست، نیست؟!

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 2:45 | لینک  | 

باز می آیم اینجا و شروع به نوشتن می کنم، مدت هاست نوشتن سختم شده است ولی هر موقع شروع میکنم ناخودآگاهم خودش بقیه کار را به دست می گیرد و تا آخر به پیش می رود، گاهی وقت ها فکر میکنم اگر از خوانده شدن نوشته هایم نمی ترسیدم الان شاید داستان های زیادی یا خاطرات زیادی از خودم نوشته بودم، اما این ترس همیشگی از نوشتن و خوانده شدن و قضاوت شدن توسط دیگران همیشه مانعی بر سر راهم بوده و هست. ما آدم ها عجیبیم، هر کدام مان یک سازی می زنیم و به یک زبان بخصوص فکر میکنیم، من گاهی تشعشات فکر دیگری را که در کنارم نشسته می خوانم یا بهتر بگویم ترجمه میکنم اما همیشه به تمامی نمی شود فهمید دیگران چه می گویند یا چه نظری دارند، بعضی وقت ها همین زبان لعنتی همان اولین دیوار است که از طریق آن راه را بر گشوده شدن خود بر دیگران می بندیم، گاهی خیلی حرف میزنیم، از خیلی از کلمات استفاده می کنیم و مادام با دست و سر و چشم حالات مختلفی می گیریم اما باز هم کسی منظورمان را نمی فهمد؛ در عین حال هم وقت هایی هست که کسی بی آنکه حرفی بزنیم بی آنکه چشم در چشم اش بدوزیم می فهمد چه حسی داریم، گاهی این طیف غم که از وجودمان ساطع است صاف در قلب کس دیگری هم می نشیند و مستقیم مثل آینه ای بازتاب می دهد، آن وقت می نشینیم از پنجره به بیرون خیره می شویم، کلاغ ها توی حوض آب تنی می کنند و فاخته ها توی لانه هایشان کز کرده اند،چای بهار نارنج را می نوشیم، دست های خاکی مان را فراموش می کنیم، بعد یکی اگر نگوید هم که خیلی غمگین است آن یکی زودتر شاید گفته من هم همینطور... شاید نباید این هم حسی را تا آخر عمرم فراموش کنم و یا برای کسی تعریف کنم، آن چیزی که در آن لحظه اتفاق می افتد این است که دو تا آدم دارند سعی می کنند ناراحتی شان را کمتر به دیگری بروز دهند، شاید می ترسند بیشتر ناراحتش کنند شاید می ترسند گریه شان بگیرد و نتوانند سر روی شانه هم بگذارند،شاید بترسند تا آخر عمرشان یادشان بماند چقدر غمگین بوده اند هر دو شان. من امروز آینه ای بودم که جرات نداشت این بازتاب را به کسی نشان بدهد و جرات نداشت و می ترسید که حرفی بزند و خوانده شود، می ترسید بگوید یا لمس شود اما مشتاق بود به روح دیگری نزدیک شود، در آغوشش بگیرد و باهم گریه کنند، تا دیگر از خواب های دردناکشان از خستگی های بیدار شدنشان و از غم عظیمشان حرفی نباشد و فقط چند لحظه تسکین باشد و تسکین بیابد و تسکین ببخشد.
نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 23:6 | لینک  |