تبليغاتX
تنها سوسویی در این تاریکی مرا می خواند

من جایی میان چک و سوییس جا مانده ام. همان جا که ۵ روز توماس و ترزا از هم دور می مانند، جایی توی آن قطار ، نزدیک کوپه ای که ترزا و کارنین در آن نشسته بودند، به انتظار نشسته ام، می دانم که بعد از بازگشت باز پشیمان می شود، توماس را می گویم، می دانم که ترزا می خواهد او برگردد اما دل دیدنش را ندارد، و حتی کارنین این را خوب می فهمد، سگ شان را می گویم، من جایی میان خانه ترزا و دهکده ای که کارنین در آن مرد جا مانده ام، شاید اولین باری که با خواندن یک کتاب اشک ریختم همان موقع بود، شاید دیگر به خاطر مرگ هیچ حیوانی اینقدر آزرده نشدم، اما واقعیت این است که من توی کتاب هایی که در بدترین دوران زندگیم خوانده ام ، جا مانده ام، توی کتاب هایی مثل جسم و جان،که کشف اش کرده بودم، توی سالن به آن بزرگی، تقریبا همان جایی که امروز دیگر ساعتی صد نفر در آن وول می خورند، اما من در سکوت و تنهایی گشت زدم و کشف اش کردم.... و این بهترین کشفم در همه زندگیم بوده در میان کتاب ها... کوندرا هیچ توصیفی از ترزا و سابینا وتوماس نمی دهد، و من خوشحالم که خودم را گاهی در چهره ای که از آن ها متصورم، به یاد می آورم.

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 10:0 | لینک  | 

تنها شادی ام از این است که مجلاتی که امروز ورق زدم به یادم آورد روزگار قحطی هم نیست، مقاله ای خواندم که کپی اش را گرفتم و خوشحال تا خانه تاختم تا در خلوتم بخوانمش ، وقتی همه خوابیدند گرفتم دستم و جمله به جمله اش را مزه مزه کردم، انگار خوشمزه ترین شکلات دنیا را بهم داده اند، از آنها که تلخ تلخ است و  هرچه میخوری سیر نمی شوی، انگار از جلدم در آمده بودم و خودم بودم که برای این دختر ناامید و خسته داشتم تعریف می کردم چه ها دیده ام، فصلنامه نگاه نو،پاییز 88، صفحه 68،نی سحرآمیز، قطعه ای از مجموعه طوفان ماه نوامبر، نوشته بهومیل هرابال،نویسنده ء اهل جمهوری چک، با ترجمه پرویز دوایی

(...ولی من می ترسم، چون که مثل کی یرکگور یا نیچه آکنده از آن آشفتگی بنیادین هستم، منی که چشمانم پر از اشک است و سراپا خیس شده ام، همچون افرادی که گاز اشک آور به چشمانشان راه یافته و فشار آب را بر تن خویش تحمل کرده اند، ولی در مورد من این همه حاصل تخیل آن تجربه ای است که دیگران ، با تن و جان، از سر گذرانده اند.

....و به راستی در آن دو روز گذشته در این شهر چه رخ داد؟ به گمانم نیروهای پلیس و شبه پلیس بیرحمانه در امور جوانان مداخله کردند، جوانانی که اسطوره های جهان خویش را می ساختند،و پلیس در برخورد با جوانان از حد لازم درگذشت، جوانانی که جز کلام و سوت دو انگشتی سلاح دیگری نداشتند و بعضی از آن ها کالسکه بچه به همراه داشتند...

افراد پلیس ریختند و مردی را که سوت کشیده بود گرفته و از بین جمعیت کشاندند و بردند،ولی من به گاز اشک آور نیاز نداشتم، من بی صدا و در دلم اشک می ریختم ،چون خدایان به راستی این سرزمین را ترک کرده و دلاوران اسطوره ای مان ما را به دست فراموشی سپرده بودند. در پایان فقط بوته مشتعلی باقی می ماند، محصل جوانی به جا ماند که در لحظه ء سوختن در اوج ایمان به خویش بود.اگر من در آن  لحظه در کنار او می بودم، بر زانو از او تمنا می کردم که بسوزاند،ولی نه تن اش را،بلکه با کلمات به آتش بکشاند، کلماتی که به دیگرانی که نمی سوختند کمک کند، دیگرانی که اگر هم می سوختند در دل می سوختند؛ و چنین شد...

... ولی عاقبت چه؟ چشمان پر سوز را می توان شست و لباس خیس را خشک کرد، جوانان گرفتار را بالاخره آزاد می کردند و زندگی به روال همیشگی باز میگشت، ولی تو این را واقعا باور داری ، آقای هرابال؟ جوانانی که به تن و جان در این ماجرا شرکت کرده بودند درگیر شدنشان قطعیت داشت، درگیری تعهدی که همبستگی قطعی به دنبال می آورد؛ « بله» گفتن به چیزی درست ، چیزی که در آینده باید قطعا فرا می رسید...)

    من باید روزی حتما به پراگ بروم و مقابل مجسمه " یان هوس" (1369-1415 ، مصلح مذهبی که در برابر نفوذ کلیسا و حاکمان وقت ایستاد و محاکمه و محکوم به اعدام شد و به آتش سوزاندندش )در میدان مرکزی(موسوم به میدان شهر کهنه) بایستم و از کسی بخواهم این جمله را برایم پیدا کند تا من بر آن بوسه ای بزنم « ایمان دارم که مردم بار دیگر زمام حکومت بر خویش را در دست خواهند گرفت...»
شاید آرزو های دور و درازی به نظر برسد اما شاید رشته ای باشد که بیشتر به زندگی پیوندم دهد.... زیارت قم هم باید بروم حتما چون به یک تازه درگذشته فاتحه ای از نزدیک بدهکارم، مجسمه ندا را هم چند سال دیگر میگذاریم وسط میدان هایی که در هر شهری یکی اش را داریم، میدان آزادی! هر وقت دلمان گرفت می رویم گل میگذاریم کنارش،بغضمان را فرو می دهیم و اگر خلوت بود شاید اشکی هم ریختیم.
یک وقتی خیلی به پراگ علاقه مند شده بودم، حالا با خواندن این متن بی نهایت مناسب وضع امروز،و دوباره خواندن داستانی از کوندرا، احساس میکنم زندگی ام رشته ای دارد که سرش به آنجا هم می رسد،به رودخانه ای که در آن جریان دارد، به مجسمه ای که در میدان کهنه اش دارد، به نزدیکی مجسمه واسلاو مقدس که حامی آن شهر است و جوانی در اعتراض به اشغال کشورش و حکومت دیکتاتوری آن  در ژانویه  ۱۹۶۹ ،خودش را آتش زد!!!

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 3:19 | لینک  | 

زندگی بازی است
ما خود صحنه می سازیم
تا بازیگر بازیچه های دیگران باشیم
وای زین برد روان فرسای
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گرچه می دانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازی است...( به گمانم نصرت رحمانی)

بابک بیات سه سال است که رفته است و بازی زندگی هنوز ادامه دارد... ای کاش بازیگران خوبی بودیم و واقعا صحنه هایمان را خودمان می ساختیم...اما حیف که زندگی می خواهد برای تفریح او بازیچه باشیم.
پاییز یادم می آورد که رفتگانم همه در فصل سرد رفته اند...یادم می آورد که بوی خاک زیر و رو شده ی قبرستان تنها چیزی است که بعد از یک آدم می ماند ، در دو زمان، یکی بعد از خاکسپاری، دیگری بعد از چند سال که از آن گذشت! فاصله ی این دو همیشه غم و درد جانکاهی است که فقط نبودن را و چیزی شبیه دلتنگی را برایت تداعی می کند و خواب هایت گاهی رنگ نبودن آدم ها را می گیرد و از سیاهی و سفیدی فراتر می رود... اما خواب های سیاه و سفید همیشه دلخواه ترند، نه که دلتنگی نباشد ، نه ، اما در آغوش کشیدن و بوییدن درخواب و خیال، همیشه بیشتر به یادت می آورد که از بعضی ها خالی هستی .

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 3:9 | لینک  | 

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ربود
زندگی در لای رگ هایم فسرد
ای همه گل های از سرما کبود......

بیخود نیست اسمش را گذاشته اند خزان... اما بیشتر از بیست و چهار تا خزان در عمرم دیده ام...به گمانم اگر دو برابرش کنیم....یه چند تایی هم هنوز گوشه دلم هست که بیرون نزده....اما خزانی شده ام غوغا.... بیا و ببین که چطور یک نفر ممکن است تمام زندگی اش را ببازد....درختی که شانس دارد اگر این بار که خزان کرد و خشکید، همانطور خواب بیاید و از عرصه وجود پاک شود...کاش درخت می بودم... این آخرین آرزو نیست...ثانیه ها آرزو های جدید به آدم هدیه می دهد... کاش بی آرزو می شدم!

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 2:21 | لینک  | 


از هر چه بخواهم بنویسم خارج از آن که در توانم نیست تا تحلیلی درست و به جا داشته باشم، اما باید به این درک اجتماعی و سیاسی که امسال کسب کرده ایم احترام بگذارم و بگویم: دوستان عزیزم، به انتظار روزهای شکفتن جوانه های سبز درونمان باشیم!  

سوال: چرا مجید توکلی نترسید، و ما چون می فهمیم که او شجاع است به او افتخار میکنیم؟! جواب: چون آن طرف دیوار را دیده است، اوین و شب ها  و روزهایش را لمس کرده است، آنچنان که می گویند با پوست و گوشت! دادگاه نا عادلانه را تجربه کرده است و حکم ناعادلانه به او تحمیل شده است ، نتیجه اینکه فهمیده است آنها ناتوان اند، ناتوان تر از آن که بتوانند در برابر اراده ای قوی که در مقابل شان به انکارشان قد علم می کند، بایستند. شاید بزنند، شاید بکشند، شاید تبعید کنند، شاید بی دلیل و بی مجوز در حبس نگه دارند، شاید با وثیقه های سنگین آزاد کنند و ... اما مهم ترین نکته همین است که آن ها ناتوان اند. بچه ها باید ناتوانی شان را جشن بگیریم،ما از ناتوانی آنها خوشحال هستیم، خیلی. حتی اگر هزار تا موشک سجیل دیگر برای شاخ و شانه کشیدن هوا کنند! حتی اگر صد ها مجید توکلی دیگر را چادر به سر بیاندازند! حتی اگر این راه سبز ما ، 6  یا 16 سال دیگر طول بکشد. خوبست این مطلب را بخوانید تا ببینید که انتظار ....گر صبر کنی ، ز غوره حلوا سازم...آری، نتیجه ای شیرین دارد!
هنوز آذر است و من هنوز بر سر حرفم هستم که ماه رستاخیز شاملوی بزرگ است، کسی که عمرش سراسر مبارزه است، شعرش حتی عاشقانه هایش مبارزه ای طولانی با زوال عشقی است که مطمئنم در آن روزگار قحطی، کمیاب بوده است.
راست می گفت شاملو: یک چیز زنده و انسانی، چیزی پویا که تداوم نسل انسان هست بیشتر شایسته عشقه، تا مثلا کوه دماوند!!
آری بزرگمرد! من هم به همین نتیجه رسیدم که انسان ها بیشتر شایسته عشقم هستند تا مثلا رودخانه ام، زنده رودم که با دست ناتوان عده ای نادان، می تواند بیابان شود! اما مردی و زنی که با هیچ توان مخالفی نمی تواند چیزی خلاف وجود خود شود ، شایسته بزرگ ترین عشق هاست.
تصویر هوشنگ ابتهاج را در بی بی سی دیدم، و با بغض او از شنیدن خبر مرگ یکی از هم بندان قدیمش در همان قدیم ها که ازاو بی خبر مانده بود، گریستم. این اتفاق خوبی است که با بزرگترین ستم ها که در حق انسان ها می شود، گریه ام می گیرد، حتی اگر عده ای معترض در کپنهاک به ضرب باتوم و زور بازداشت شوند باز هم دلم می گیرد، می تپد. ما انسان تر شده ایم... ما با دیدن حیوان صفتی ها، رشد کرده ایم و شبیه تر شده ایم به انسان بودنمان!

شاملو جان! امیوارم آیدایت زنده باشد تا پیروزی ما را ببیند...

نوشته شده توسط افی بینشونه در ساعت 20:59 | لینک  |