خب مثل من که بیکار باشید، می نشینید پستهای خودتان را بیست دور مرور می کنید و دست آخر فحش می دهید به کسی که اینها را نوشته....بعد هوای بیرون رفتن می کنید و بعد یک چند روزی هوای ننوشتن و بعد هوای نوشته های پوسیده ی دفتر خاک گرفته تان را که اینجا جایش را گرفته...اما دوتا آدم متفاوت می نویسدشان... بعد هوای آن حرف هایی را میکنید که با مرجان می زدید و حالا دیگر این اوضاع گند اجتماعی و جو سیاسی نمی گذارد یادتان بیفتد که خودتان را به هم لو بدهید ...که ازاحساس های لحظه ای تان بگویید و بشنوید و هی بپرید وسط حرف همدیگر...دیگر نه چت ها حال و هوای سابق را دارد و نه من...توی دفترچه خاک گرفته ام نوشته ام من خیلی عوض شده ام...حرفی که چند ماه پیش وقتی مرجان می گفت تو سفت و سخت می ایستادی و در برابرش مقاومت می کردی با یک نه بزرگ... ولی شده ای، خیلی هو عوض شده ای، کمی هم عوضی شده ای، خودت را سانسور میکنی، او هوس چیپس و پنیر دارد و تو کیک خامه ای میخوری، او تعارفت میکند وتو با اینکه دلت شوری میخواهد که ته حلقت رابسوزاند باز هی میگویی نه دلم شیرینی میخواد...اما نه شیرینی ات شیرین است نه شیر کاکائو، نه شیرنسکافه مرجان، نه شیر نسکافه صبح که ولرم بود و حالت را بهم زد... نه دختر! تو اهل این حرف ها نبودی، تو عوض شدی، عوضی شده ای! تا وقتی همه خانه اند،خودت را به خواب میزنی، تا می روند بلند می شوی جولان میدهی و میچرخی و میروی توی ایوان همسایه ها را دید میزنی، میروی توی راه پله به صدای عر و نق بچه ی همسایه گوش میدهی، به ترانه هایی که آن یکی گذاشته و ، کفشت را واکس میزنی بی که بخواهی تمیز باشی...دختر تو چقدر عوضی شده ای! همه انرژِت را صرف بچه ای میکنی که توی اتوبوس بغلش کرده ای بعد می رود و حتی نگاهت هم نمی کند و وقتی برمیگردد بای بای بدهد ادای خوش اخلاق ها را درمیاوری... اما امشب عجب خواسته هایم که روی یکی متمرکز کردم روی یک بچه بهم بازگشت،و همه دیدند که تو با آن بچه بی کلمه ای رابطه برقرار کردی و حرفتان را زدید، بعد اتوبوس کناری آمد و بچه هه سمت دیگر نشست و نشد که ارتباطتان را علنی تر کنی..راستی چه قشنگ پرسید : چرا اتوبوس ما نمیاد، با آن دو دست کوچولویش، دلم خواست یک آن که دختربچه ای بودم می پریدم و می رفتم بغلش میکردم و به مامانش می گفتم: خاله منم امشب خونه شما بمونم! ... من اصلا بی هویت شده ام، بدم نمی آمد به پسره که توو نخم بود یک چشمکی بزنم اما یادم آمد آرایش ندارم اصلا محال است دلش را ببرم! چقدر دنیا کوچک و مزخرف و پوچ می شود وقتی بی هویت باشید... واقعا بی نشونه شده ام...
باید تمرین کنم که جک تعریف کردن را یاد بگیرم، بلد بودم ها ولی نمیدانم دو سالی است انگار که یادم رفته... دو سالی است که انگار فقط دلقک بازی برایم مانده، عملا جک تعریف نمی کنم، فقط میخندانم، ممکن است حتی بعدا هیچ کس یادش نیاید برای چه از حرف های من خندیده اند، اما خودم می دانم، محتوا ندارد، بدیِ دلقک بودن همین است، تمام زورت را میزنی و مضحکه می شوی که بخندانی اما بعدا که دیگر جلوی چشمشان نباشی یادشان نمی آید چرا خندیده اند، همه اش در لحظه اتفاق می افتد، اما وقتی دلت بخواهد با نبودنت هم بخندند و یادت که می افتند لبخندی دوباره بزنند، باید مهارت زیادی برای جک تعریف کردن داشته باشی، حتی اگر در محتوای حرکاتت جک را تعریف کنی ، اما دلقک بودن فقط خفت اش می ماند ...الان آرزویم اینست که اینجوری باشم... لحنم به خنده بیاندازد، قیافه ام وقتی یادم می افتند بخنداند، صدایم و ادا کردن بعضی کلماتم را یادشان بماند....شاید باید بازیگر می شدم! دلقک بودن نه درآمدی دارد و نه شهرتی و نه محبوبیتی! چارلی چاپلین را هنوزم خیلی دوست دارم، آنطوری که او چشمانش را خمار میکرد و شانه اش رابالا می انداخت، یا انگشتش را به دهنش می گرفت و یک وری میخندید...محال است هیچ وقت برایم کهنه شود... اگر هنوز توی پردیس زندگی می کردیم، مطمئن ام عکس اش را از پشت در اتاقم نکنده بودم، با لباس زندانی و نگاهی که فقط توی واقعی را می دید و منتظر بود برایش حرف بزنی ... چند وقت پیش که یک فیلم از زندگی اش دیدم، بازم دلم هوایش را کردو با خودم گفتم اگر الان بود یک بار دیگر دیکتاتور بزرگ را می ساخت، اسمش را می گذاشت دیکتاتور عظما! و به جای یک بند انگشت ریش بالای لبش، یک خرمن ریش باید می گذاشت بنده خدا، تازه باید می رفت یک جور لحن عربی_فارسی هم یاد میگرفت بیچاره!
وقتی یه سری از نوشته هام رو مرور میکنم به نکاتی میرسم که میدونم کشفیات لحظه ای بوده و بی هیچ فکری به نوشته در اومده اما کاملا منطقیه و با افکارم سازگاره، مثلن جایی نوشتم که تبدیل کردن خشم به لبخند از زهرمار هم تلخ تره ولی کم کم تلخیش عادی میشه، این دقیقا کاریه که سیزده آبان وقتی رفتیم وسط چهارباغ و چند دقیقه نشستیم یا وقتی جواب متلک های کاسب ها رو می دادیم اتفاق می افتاد و باید اعتراف کنم که هنوز تلخیش عادی نشده گرچه اون موقع میخندی اما بعدش که به حرفی که زدی فکر میکنی میبینی هولناکه، هولناکه که اگه به خاطر هیچ کاری که نکردی بگیرنت و به خاطر چندتا مشت و لگد یا توهین دوستایی رو لوبدی یا شماره شون رو ازت بردارن و اونا هم توی دردسر بیفتن و به صورت زنجیره ای این اتفاق ادامه پیدا کنه، هولناکه که به خاطر اینکه یه آدمی چاق و چله اس با دوستات بهش بخندید و تصور کنی هرچی هم باتوم بخوره محاله چیزیش بشه از بس چربی داره بدنش، هولناکه که فکر کنی اگر منو بگیرن که دیگه ولم نمیکنن از بس دلبرم ، هولناکه که یکی از آشناهای ریغو تو ببینی و به دوستات با خنده بگی وقتی حمله میشه حتما صدتا سوراخ خودشو قایم میکنه یا بقیه رو میندازه جلو که چیزیش نشه اما بعدش فکر میکنی واقعا اگه بزننش خب بلایی سرش میاد بیچاره.... این میشه که وقتی الان داری به اون وقتی که چشماتو بستی و بلند بلند میگفتی خدایا هیشکی رو نگیرن، خدایا هیشکی چیزیش نشه، میخندی اما با خودت داری کلنجار میری که چرا وقتی موتورسوارایی رو که جوونه رو سرش کیسه کشیده بودن و داشتن رد میشدن دیدی، هیچ حرکتی نکردی و یادت میاد چقدر دلت هول داشت و نمیدونستی چیکار میشه کرد وقتی ناخودآگاه دعا میخوندی و همش اشتباهی یک آیه رو تکرار میکردی ولی دست آخر سوره تموم میشد... حالا میخندی یا اونموقع میخندیدی اما به خدا هیچکدوم از این موقعیت ها خنده دار نبود، به خدا ما دوست نداریم توی خیابون ولو باشیم و بترسیم و فحش و کتک بخوریم، به خدا ما نمیخوایم هیچ کس بلایی سرش بیاد یا گرفتار بشه ، اما به خدا قسم که هیچ راه دیگه ای پیش پامون نیس اگه از این تنها راه نشون دادن اعتقاد به حق و عدالت و آزادی دست برداریم. دلم میخواس حداقل بعضی از این سردمداران حکومت که گوششون هنوز کر نشده و قلبشون هنوز سنگ نشده اینایی که من و امثال من، که هم سن بچه ها و نوه هاشون هستیم رو می نویسیم، می خوندن و یه تغییری توی روش هاشون میدادن... آخه به من و سی میلیون جوون دیگه که بعد ازانقلاب به دنیا اومدیم و اینایی که بعد از این به دنیا میان چه ربطی داره که ایده آل های ذهنی آدم های اونموقع چی بوده که به خاطرش انقلاب کردن؟؟ مگه اونا از این وضع راضی اند که ما باشیم؟؟ مگه ما حق نداریم برای خودمون تصمیم بگیریم؟ مگه برامون از عصر جاهلیت و حرفای پیامبر نگفتید که هر کس مسئول برای زندگی خودش تصمیم بگیره و راه پدرانش رو دنبال نکنه؟؟ مگه دشمنی با خدا یا اسلام اونم از طرف چندتا جوون به قول شما بی هویت و گول خورده یا آدم های لادین یاهرچی که شما اسمشون رومیذارین،میتونه ریشه دین رو سست کنه یا مومنای واقعی رو منحرف کنه؟؟ خدایا چقدر حرف دارم و هیچکس گوش شنوا نداره و قلب هاشون هم قفل زدن که یه وقت انسانیت یا هرچیز دیگه ای که اونا رو آدم ترمیکنه به دلشون راه پیدا نکنه!!!
این روزا از آدم هایی که توی رادیو و تلویزیون میشینن رو به مردم و میخندن یا میخوان مردم رو بخندونن یه جورایی بیزار میشم، خون هایی ریخته که فکرش خنده رو از آدم دور میکنه وقتی فکر کنی که واقعا یه عده که رنج میکشن ممکنه اینا رو ببینن یا بشنوند.
درست است که فضا به شکلی بود که نمی شد صدایت را بلند کنی و از هجوم وحشی ها در امان بمانی اما اگر بگویم ما با چشمهایمان سرود همبستگی خواندیم و برای اولین بار با مردم شهرم از یاد بردیم که زبان از چشم گویا تر است، دروغ نگفته ام. چهارباغ پاییزی ،امسال اما سبز تر از همیشه بود و سبز هم خواهد ماند. من ترسیدم و دعا خواندم و فریاد کشیدم و خفقان گرفتم گاهی به خاطر همشهریانم.... و یادم نمی رود که همه ما فهمیده ایم که ما همه به یک اندازه از این کشور سهم داریم. درست است که گاهی به بعضی ها با نفرت چشم دوختم و گاهی با بعضی ها از صمیم دل آرزوی سلامت و پیروزی کردم، اما من امیدوارم و این از همه چیز در دنیا برایم با ارزش تر است. فقط کاش دعایی بلد بودم که آرامم کند وقتی یاد کسانی می افتم که به چنگشان گرفتار آمده اند امروز در سراسر این خاک... دراین شهرهایی که مال ماست و حق ایستادن در خیابان هایش را ازمان گرفته اند، در این سرزمینی که همه زبان هم را بلدیم و حق همزبانی و هم صدایی را ازمان گرفته اند. من ماسک زدن را دوست ندارم، نفسم را تنگ می کند، من صدای ترقه های مشقی را دوست ندارم که هول به دلم می اندازد، و از غرش موتورهای وحشی ها بدم می آید اما دیگر نمی ترسم ... هم یک پیرمرد، هم یک زن میانسال این را به من یادآوری کردند که این آنها هستند که از ما می ترسند، چون حق با ماست و بی شماریم. من امشب شاید کمی درد داشته باشم و کمی غم و کمی دلمردگی و دلم بخواهد کمی هم گریه کنم اما دوای دردم چیزی است که فقط با پیروزی به دست می آید، هر شب و هر روز برای پیروزی مان و بازپس گرفتن حقوقمان دعا می کنم... همیشه خدا می شنود.
پ ن : دیدی آرزوی دیشبم برآورده شد و همه قرارمان یادشان بود حالا گیرم که کمی دیر آمدند و بگذریم که از چه چیز های مزخرفی ما کلی خندیدیم هر وقت وحشی ها به قفس هایشان پناه برده بودند و خبری ازشان نبود!
